ماه من غصه چرا؟

 

 

 

 

همیشه یادت باشه ، اگه گدا دیدی

هیچوقت تو دلت نگو راست میگه یا دروغ…بدم یا ندم…آدم خوبیه یا بدیه

چشماتو ببند و کمکش کن تا وقتی رفتی گدایی پیش خدا

خدام تو دلش این سوالا رو از خودش نپرسه

چشماشو ببنده و بهت بده

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 20:11 توسط SECRET| |
 
 
 
 
 
ماهه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره



دنیامون یه عالمه آدمه خوب و بد داره


ماهه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن


همه که پر ترک مثل تو و من نمیشن


ماهه من غصه نخور مثل ماها فراوونه


خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه


ماهه من غصه نخور گریه پناه آدماس


رو تازه موندن گل ماله اشک شبنماس


ماهه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه


اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه


ماهه من غصه نخور خیلیها تنهان مثل تو


خیلیها با زخمای زندگی اشنان مثل تو


ماهه من غصه نخور زندگی خوب داره واسش


خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت


ماهه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه


اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 20:16 توسط SECRET| |
سلام دوستان .

میخواستم وبلاگ «زندگی یا هرزگی» رو بهتون معرفی کنم.

خودم به شخصه خیلی از این وبلاگ استفاده کردم.

امیدوارم واسه شما هم نتیجه داشته باشه .

لطفا کمی تامل کنید در مطالب این وبلاگ.

http://samen-ir.blogfa.com

نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 16:45 توسط SECRET| |

 

 

خدایا

گله نمیکنم

ولی ...

کمی ارامتر امتحانم کن !!!

به خودت قسم خسته ام ...

فقط کمی مدارا کن قلبم شکسته ..!

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 12:37 توسط SECRET| |




آنگاه که غرور کسی را له می کنی


آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی


آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی


آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری


آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی


آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری


میخواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای


خوشبختی خودت دعا کنی؟


بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟


طریقت بجز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 9:54 توسط SECRET| |

چند وقت پیش یه پرتغال خرابو انداختم وسط خیابون


هر چندثانیه

 

یکی دو تا ماشین رد میشد از اونجا چند دقیقه همینطوری نگاهش میکردم

 

و منتظر بودم یه ماشین از روش رد شه و له ش کنه


... عجیب بود برام

 

حتی چرخ یه دونه ماشین هم روش نرفت و پرتقال



کاملا سالم موند!!!!

 

شاید اگه 1000 نفر هم پیش بینی میکردن



قادر نبودن بگن ماشینی

 

از روش رد نمیشه ... فقط ی چیزی میتونم بگم :

 

"اگه هیچکس تو دنیا نخواد و خدا بخواد میشه ،

 

اگه همه بخوان و خدا نخواد نمیشه "


از پرتقال که کمتر نیستیم
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 14:9 توسط SECRET| |
واقعا باورش سخته ، خودمم هنوز باورم نشده !


چقد دلم از قوم و خویش و فامیل  گرفتس !


کاش  یه ذره  فقط  یه ذره به بقیه آدما ، به اینکه چی قراره پیش بیاد ،  فک میکردن !!!


خدایا !

خواهش میکنم برو به بعضی از اونایی که ایمان آوردن یادآوری کن که تو خدایی نه اونا!

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 13:45 توسط SECRET| |




نمی دونم از چی باید برات بنویسم  بیا ساده با هم حرف بزنیم ساده مثل همون روزی که گفتی برو جلو تگران نباش اگه هیچکس نباشه من پشتت هستم اگه غم تموم دنیات رو گرفت فقط منو صدا کن اگه دیدی همه در ها به روت بسته شدن و زمین افتادی اگه خسته شدی کم اوردی و کسی صدا تو نشنید اگه هر چی سعی کردی هیچ راهی به روشنایی پیدا نکردی منو صدا کن میام پیشت گفتم اخه تو بزرگی من کوچیک من پر از گناه تو پاک من سیاه شدم از دست این روزگار ولی تو پاکی و نورانی گفتی عیب نداره اگه سیاهی و تاریک من نور رو به تو می دم اگه روحت رو غبار گرفته با مهرباتی وعشق دوباره بهش جلا می دم گفتم می دونی کم اورم خسته شدم هوای این روزام ابری شده گقتی ببار عزیز من گقتی می دونم سخت برات می دونم اونقدر مغروری که خم شدنت رو کسی ندید گفتی می دونم واسه همه مرحم بودی اما خودت تنهای تنها گقتی می دونم اونقدر مغرور بودی که زیر بارون رفتی گریه کردی تا کسی نبینه داری گریه می کنی گفتی می دونم وقتی با من حرف می زنی یه عالم درد داری گقتی  سخت برات تو جایی که همه گرگ شدن تو سعی کردی گرگ نشی.تو می گفتی و من فقط نگاه می کردم اخه می دونی خیلی حس خوبی بهت می ده یکی بهت بگه من هستم با اینکه نیستم ولی هستم با اینکه صدامو نمی شنوی هستم با اینکه نمی بینی منو ولی هستم با اینکه گاهی بد می شم گاهی خوب ولی من همیشه هستم  اروم اومدی اغوشت رو باز کردی تحمل هم حدی داره مثل بچه ها که دلتنگ مادرشون هستن وقتی مادر میاد از خوشحالی می پرن تو اغوش مادر منم شدم بچه همون بچه ایی که یه اغوش گم کرده داشت همون بچه ای که دعوتم کردی دیگه تحملش تموم شد  و در اغوشش کشید واسه اولین بار بی خیال این غرور شدم و گریه کردم با اینکه گریه هام غرورم رو به بازی می گرفتن ولی گذاشتم بشکنه اخه بهترین جای دنیا واسه شکستن اغوش تو بود اون روزی که داشتی می رفتی گفتی بازم خسته شدی صدام کن اگه زمین افتادی صدام کن تا دستاتو بگیرم اگه مسیرت تاریک بود منو صدا کن تا روشنایی راهی که میری بشم امروز که باز خسته شدم صدات کردم از خونه زدم بیرون بارون اومد باز دیدم صدامو شنیدی دیدم اومدی منو به اغوش کشیدی گفتم خسته شدم بازم مثل همون دفه دلم گریه می خواد بارون تند تر شد محکم تر منو تو اغوش کشیدی و من از مردمی  که با چتر رد می شدن تعجب کردم که چطور اغوش تو رو نمی خوان ؟!

همیشه هستی وقتی هیچکس نبود نه صدات بود نه صورتت ولی کنارم بودی خدابا واسه این نعمت بودنت باید کی رو شکر کنم باز هم تو رو شکر که هستی خداجون من دعا بلد نیستم بخونم شاید اول بری سراغ کسایی که دعا می خونن بعد بیای اینجا لابه لا این کلمات. خدایا دوست درام و به مهربانیت قسم هیچ دستی رو که به سوت دراز می شه خالی نفرست چون تو اخرین تکیه گاه هستی.خدا دوست دارم نه بخاطر بهشت و جهنم نه بخاطر پاداش هایی که میدی تو رو بخاطر تموم چیز های خوبی که افریدی تو رو به خاطر تمام صفت های خوبی که در تو هست دوست دارم تو رو بخاطر مهربانیت دوست دارم خدا دست هام رو هیچ وقت از خودت خالی نکن یادت رو هیچ وقت از ذهنم دور نکن

حرف اخر با اینکه حرف اخر نیست: دوست دارم بخاطر هر چی که دادی و ندادی

همین

نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 14:9 توسط SECRET| |
منـــو به حال من رهــــا نکن
تو که برای من همه کسی
اگه هنــــــوزم عاشـق منی
چرا به داد من نمی رسی
من از تصــــــور نبـــودنـــــت
رو شونه ی تو گریه می کنم
منی که دل بریدم از همــــه
ببین برای تو چه می کنــــم

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392ساعت 11:54 توسط SECRET| |

اونايي که عاشقن هيچ وقت عشقشون رو ازشون نگير.


اونايي که عاشق بودن اما دلشون شکست و تنها شدن آرامش بهشون بده.


اونايي هم که هنوز عاشق نشدن ، هيچ وقت عاشق نکن

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392ساعت 11:47 توسط SECRET| |
خدايا ...

به تنهائي ات قسم !

دل هيچكس را

به آنچه قسمتش نيست

عادت نده ...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392ساعت 11:42 توسط SECRET| |


دکتر علی شريعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسيم کرده است:



1ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.


عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعادجسمانی


آنهاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

 

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.


مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت‌شان را به ازای چيزی


فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصيت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آيند.


مرده و زنده‌‌شان يکی است.

 

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.


آدم‌های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و



در نبودنشان هم تاثيرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما


می‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

 

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.


شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها.


در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را


دريابيم. اما وقتی که از پيش ما مي‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک


مي‌کنيم، باز مي‌شناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه


می‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم


برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار


از ما سلب مي‌شود. سکوت می‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست


می‌شويم و درست در زماني که می‌روند يادمان می‌آيد که چه حرف‌ها


داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد


انگشتان دست هم نرسد.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت 13:58 توسط SECRET| |

- یه غمی هست که بچه های آخر بیشتر درکش


می کنن،



غم به مرور زمان کم شدن آدم های سر سفره...


بچه آخر

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 13:29 توسط SECRET| |

خدایا!

نترس


نه به گناه میفتی


نه به جهنم میروی


منو تو به هم محرمیم


دستمو بگیر



نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 13:41 توسط SECRET| |
زلیخا، به جان یوسفت قسمت میدهم راستش را بگو:


به خدایت چه گفتی ک خودش اینطور پا درمیانی کرد؟؟

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 13:27 توسط SECRET| |
برام هیچ حسی شبیه تو نیست

کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه

همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه

تو زیباترین آرزوی منی

منو از این عذاب رها نمیکنی

کنارمی به من نگاه نمیکنی

تمام قلب تو به من نمیرسه

همین که فکرمی برای من بسه 

از این عادت با تو بودن هنوز

ببین لحظه لحظم کناترت خوشه

همین عادت با تو بودن یه روز

اگه بی تو باشم منو میکشه

یه وقتایی اینقدر حالم بده

که میپرسم از هر کسی حالتو

یه روزایی حس میکنم پشت من

همه شهر میگرده دنبال تو

منو از این عذاب رها نمیکنی

کنارمی به من نگاه نمیکنی

تمام قلب تو به من نمیرسه

همین که فکرمی برای من بسه 

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 13:34 توسط SECRET| |




سخن گفتن با خداوند

 

 

 مانند صحبت کردن با یک دوست پشت


تلفن است؛

 



ممکن است او را در طرف دیگر نبینیم،

 

 

 اما می دانیم که دارد گوش می دهد ...

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1392ساعت 10:16 توسط SECRET| |



بعـضـــے از نـِگــــاهـــ هــا
صـــداے قـــشــنــگــــــے دارنـــد ...
بـعـضــــــے هــا را هـــر چـِـقـــدر هــمـــ کــِــهــ بــِخــواهـــــے
تــمــامـــ نـِـمــــے شــونـב...
سکـــــوتــشــا טּ خــالـــــے مــــے کنــــــد دل آدمــــ را
...
و عــطـــر بــوســــه هــایــِشــــاטּ
مــســتـــ مــــے کــنـــב آدمـــ را ...
/ایــטּ بـعــضـــــــے هــا/ یـعــنــــــے تـــ♥ـــو ...!!!

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1392ساعت 10:12 توسط SECRET| |



بـبـیـن رفـیـق:

وقـتـی مـخـاطـب خـاصـت جـواب تـلـفـنـتـو نـمی ده لـزومـا در حـال خـيـانـت نـيـسـت،شـايـد گـوشـی شـو جـا گـذاشـتـه يـا نـشـنـيـده...!!!
ايـنـی کـه سـوار تـاکـسـی شـده و مـی گـه مـن کـرايـه نـدارم بـدم لـزومـا گـدا نـیـسـت، شـايـد کـيـفـشـو گـم کـرده کـمـکـش کـن....
وقـتـی پـولـت گـم مـی شـه اونــی کـه مـیـاد خـونـه تـونـو تـمـيـز مـی کـنـه لـزومـا دزده نـيـسـت، شـايـد يـه جـا گـذاشـتـی کـه يـادت رفـتـه...!!!
ایـنـی کـه زخـم رو صـورت و بـازوشـه لـزومـا لات و خـلافـکـار نـيـسـت شـايـد تـوی تـصـادف ايـن طـوری شـده....!!!
ايـنـی کـه داره زيـرلـب بـدو بـيـراه يـا فـريـادشـو قـضـاوت مـی کـنـی، لـزومـا بـی فـرهـنـگ نـيـسـت، شـايـد روز سـخـتـی داشـتـه...!!!
بـيـايـن از امـروز زود قـضـاوت نـکـنـيـم، خـود مـا هـم روزای سـخـت داشـتـيـم ...!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 11:15 توسط SECRET| |

http://www.daneshafrozan.ir/

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 10:9 توسط SECRET| |
تولدم مبارک

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 10:30 توسط SECRET| |




گاهي اوقات اتفاقي به تو فكر ميكنم...


آنقدر اتفاقي..


كه با هر اتفاقي به تو فكر ميكنم!

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 15:25 توسط SECRET| |
اِنـصـــآفــــ نـیـستـــــ


کــه دُنـیــآ آنـقـَـدر کـوچَـکـــــ بـآشـَــد



کــه آدَمـ هــآی تـکـرآری رآ روزی صـَـد بــآر بــِبـیـنــی



و آنـقـَـدر بـُزرگــــــ بــآشَــد



کــه نـَتـَـوآنـی آن کَـسـی رآ کـه دلـَتـــــ مـیـخواهــَـد،



حـَـتــی یـِکــــ بــآر بـبــیـنــــی...!!

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 15:12 توسط SECRET| |




یکی از قشنگترین حس ها اینه که
بعد یه دعــوا
از نگاهش بفهمی که هنوزم دوستت داره

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 15:57 توسط SECRET| |
گآهی دِلــَت نــِمیخوآهــَد . . .؛

دیــروز رآ بِه یآد بــیآوَری . . .؛

اَنگــیزه ای بــَرایِ فــَردآ هـَم نــَدآری . . .!!!
...
وَ حآل هــَم کِه . . .؛

گآهی فــَقــَط دِلــَت میخوآهــَد . . .؛

زآنوهایــَت را تــَنگ دَر آغوش بــِگیری . . .؛

وَ گوشــِه ای اَز گوشــِه تــَرین گوشـِه ای کِه می شــِنآسی . . .؛

بــِنـِشینی وَ فــَقــَط نــِگآه کــُنی . . .!!!

گآهی دِلگــیری . . . ؛

شآیــَد اَز خودَت . . .؛

شآیــَد . . !!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 15:52 توسط SECRET| |





کـاش وَقـتهـ ـایِ تــَنهـ ـایی
یــِکی از تو سایـه مـ ـی اومَد و مـِثلِ پــِسَرخالــه میگــُفـت
نــ ـون بـــِگیرَم
نـَـ ـفت بـــِگیرَم
دِلــِ ـت گــِـرِفتِه
مَنــَـ ـــم مــیگــُــفتــَم اره
بَعد فــَقــَط مینــِشَست کِنارَم و سکوت میکــَرد
مَنــَ ــم مِثلِ کــُـــلاه قِرمِزی سَرَمو میزاشتـــَ ـــم رو زانوش

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 15:49 توسط SECRET| |



ڪاش مُخــابرآت

یـــﮧ رפּز صبح بهت اس ام اس میــدآد:
مشترڪ محترم و عزیز ما،

شُــما قبلا در طولِـ روز فُــلان شُمآره رو دפּیست بار میگرفتـــے
اس ام اس ڪﮧ حرفش رو نزن،
اینقدر زیاد بود ڪه ما حساب ڪتابش از دستمون دَر میرفت
حتے بعضے اوقات اس ام اس هاتون اینقدر خـפּشگــل بــود
ڪﮧ برا خودمون سیوش میڪردیم
... حَتــے یــﮧ شب، ( پآیــیز بود فڪر کُــنم)، اینقدر حرفاے خوشگل خوشگل میــزدین و ما هم هِے گوش میدادیم
ڪه پای تلفن خوابمون برد،
یادمون رفت بقیــﮧ پول تلفن شما رو حساب ڪنیم

حالــآ مشترڪ مُحترم و عزیز،
چـےشده ڪﮧ این روزا دیگــﮧ خبری اَزت نیست؟
چیزے شده؟چرا اون شمارهــﮧ رو دیگــﮧ نمیگیرے؟
یــﮧ اس ام اس خالـــے هم حتے نمیدے
منِ مخابرآت، اون دوره رو باهاتون زندگے ڪردم، حَقَمــﮧ ڪــﮧ بدونم
تواَم  اِس اِم اِس بدے بگے :
بیخیال رفیق،
این روزآ هَــم میگــذَره.......

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 15:43 توسط SECRET| |
همه پز مخاطب خاصشونو میدن مایم گفتیم پزشو بدیم پس:
_مخاطب خاص من خیلی تکه اصلا تو دنیا فقط یدونست
_چندین بار رابطم باهاش بهم خورده اما با بزرگ واری منو بخشیده
_هزاران بار رنجوندمش اما هیچی بهم نگفته
_هر وقت اراده کنم در دسترسه
_هر وقت باهاش تنها میشم کلی حال میکنم
_همیشه هم بهش گفتم ازت ممنونم که تو مخاطب خاص منی خدا جون

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 15:42 توسط SECRET| |

دعــای بـــــاران چــــرا؟؟؟؟؟

    دعــای عــ ــ ــ ــشـ ــ ــ ــــق بخوان!!!!!

    ایـن روزهـا دل هـا تـشـنـه تـرنـد ، تـا زمـیـن هـا....

    خـ ـ ــ ـ ـدایــا؟!!!!!

    کـمـی عـ ــ ــ ــشـ ــ ــ ــق  بـبـار....

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 15:52 توسط SECRET| |

:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 18:44 توسط SECRET| |
قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت